What gets us into trouble is not what we don't know. It's what we know for sure that just ain't so.--Mark Twain
| الا ای آهوی وحشی کجایی | مرا با توست چندین آشنایی | |
| دو تنها و دو سرگردان دو بیکس | دد و دامت کمین از پیش و از پس | |
| بیا تا حال یکدیگر بدانیم | مراد هم بجوییم ار توانیم | |
| که میبینم که این دشت مشوش | چراگاهی ندارد خرم و خوش | |
| که خواهد شد بگویید ای رفیقان | رفیق بیکسان یار غریبان | |
| مگر خضر مبارک پی درآید | ز یمن همتش کاری گشاید | |
| مگر وقت وفا پروردن آمد | که فالم لا تذرنی فردا آمد | |
| چنینم هست یاد از پیر دانا | فراموشم نشد، هرگز همانا | |
| که روزی رهروی در سرزمینی | به لطفش گفت رندی رهنشینی | |
| که ای سالک چه در انبانه داری | بیا دامی بنه گر دانه داری | |
| جوابش داد گفتا دام دارم | ولی سیمرغ میباید شکارم | |
| بگفتا چون به دست آری نشانش | که از ما بینشان است آشیانش | |
| چو آن سرو روان شد کاروانی | چو شاخ سرو میکن دیدهبانی | |
| مده جام می و پای گل از دست | ولی غافل مباش از دهر سرمست | |
| لب سر چشمهای و طرف جویی | نم اشکی و با خود گفت و گویی | |
| نیاز من چه وزن آرد بدین ساز | که خورشید غنی شد کیسه پرداز | |
| به یاد رفتگان و دوستداران | موافق گرد با ابر بهاران | |
| چنان بیرحم زد تیغ جدایی | که گویی خود نبودهست آشنایی | |
| چو نالان آمدت آب روان پیش | مدد بخشش از آب دیدهی خویش | |
|
نکرد آن همدم دیرین مدارا |
مسلمانان مسلمانان خدا را |
حافظ